ریتم نو | سایت خبری - تحلیلی موسیقی ایران و جهان

تاریخ انتشار: ۲۲:۰۰ - ۲۱ آذر ۱۳۹۴

شعری از رضا براهنی به مناسبت سالروز تولد او

ریتم نو : استاد « رضا براهنی » متولد 1314در تبریز، یکی از چهره‌های تأثیرگذار جریان دهه‌ی هفتاد است. اگر نپذیریم که استادان«یدالله رویایی» و « رضا براهنی » چهره‌ی اصلی و تأثیرگذار جریان دهه‌ی هفتاد بوده‌اند؛ تأثیرگذاری زیاد آن‌ها بر اطرافیانشان را نمی‌شود نادیده گرفت به‌طوری‌که «شمس آقاجانی»، «عباس حبیبی بدرآبادی»، «رویا تفتی»، «ناهید توسلی» و... شاگردان و به‌نوعی محصول کارگاه« براهنی »هستند.(به دلیل اختصاص این نوشته به« براهنی» ،توضیح در خصوص شاگردان« رویایی»  بزرگ و خدمات او به ادبیات در این مجال نمی‌گنجد)
شعری از رضا براهنی به مناسبت سالروز تولد او رضا براهنی

علاوه بر این تأثیرگذاری غیرقابل‌انکار  در شعر و تربیت شاعرانی که در حال حاضر بعضی از آن‌ها از نوابغ شعر مدرن هستند،استاد را باید در نقد و داستان جست چراکه اهل مطالعه و فن بر اهمیت «طلا در مس»واقف هستند و آن‌ها که خوانده‌اند می‌دانند اگر بخواهند خیلی غیرمنصفانه برخورد کنند باید بگویند: «روزگار دوزخی آقای ایاز»کم از شاهکارهای ماندگار ادبیات فارسی ندارد و بدین ترتیب از شاهکار بودن این اثر چشم‌پوشی کنند!


اینک شعر «دف» به مناسبت میلاد این اسطوره‌ی زنده(رجوع شود کتاب خطاب به پروانه‌ها):


«دف را بزن! بزن! كه دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شب
دفماهها
فریاد فاتحانه ی ارواحِ هایهای و هلهله در تندری ست كه میآید
آری، بِدف! تلالوِ فریاد در حوادث شیرین، دفیدنی ست كه
میخواهد فرهاد
دف را بِدف! كه تندرِ آینده از حقیقت آن دایره، دمیده، دمان است
و نیز دمان تر باد!
دف در دفِ تنیده و، مه در مهِ رمیده، خدا را بِدف! به دف روحِ
آسمان، به دف روحِ من بِدف!
شب، بعد از این سكوت نخواهد دید
من، بعد از این شب توفانی
تا صد هزار سال نخواهم خفت
شب را بِدف! دفیدنِ صدها هزار دف!
مهتاب را
با روح من بِدف! دف خود را رها نكن، تو را به لذت این لحظه
میدهم قسم، دفِ خود را رها
نكن!


ای كردِ روح!
گیسو بلند!
قیقاج ــ چشم!
ابرو كشیده سوی معجزه ها، معجرِ هوس!
خشخاش ــ چشم!
خورشید ــ لب!
دزدِ هزار آتش، ای قاف! ای قهقهِ گدازه ی مس در تب طلا،
دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خود
را رها نكن!

سیاره هایِ دف
در باغهای چلچله میكوبند
دفدفددفددف
از این قلم
چون چشم تو
خون میچكد
دفدفددف

یك زن كه در سواحل پولاد میدوید
فریاد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از یاد برده ای؟
دف صورت طلایی ماه تمام را از آسمان به زن ایثار كرد

دفدفددفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددف

محبوب من!
ای آسمان!
زنمردِ روح!
راز ترنج!
خشخاش ــ چشم!
دفدفدفِ تنور تنم را بِدف!
ای كردِ روح!
كركوك را به صولت فریاد خود بكوب،
بر كوه قاف!
دفدفددف
دفدفددف
سیمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفینه ی ارواحِ سنگ را بیدار كن! البرز را بیدار كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
ارواحِ سنگ گشته ی اجداد خواب را بیدار كن!
سیمرغ جان!
بیداد كن!
دفدفددف
دفدفددفددف
دفدفددفددفددفدف

وقتی كه بر صحاریِ یاقوتی
دفدفد فست كه میكوبد
طالع شوید بر من و بر شانه های من،
ای سینه های دف!
دفدفدفست كه میكوبد
انگشتِ ارغوان
با مشتی از
عطر و عسل
دفدفدفست
دفدفدفست كه میكوبد
من ساحلم
امواج
دفدفدفست كه میكوبد
خاكم
سمِ ستور
دفدفدفست كه میكوبد

روح قدیم قونیه در زیر خاك، آتش گرفته، قونیه بر شانه های خاك،
چون ارغوان و لاله
دمیده ست
دفدفدفست كه میكوبد
بر قونیه

آه ای جوان!
ای ارموی!
ای روحِ دم زدن!
دفدفدفست كه میكوبد
بر مولوی

بر دشتهای شادِ برشته نوشته است
تبریز،
شمس را
ای ارموی!
ای بابِل جوان زبانهای اولین
روح قدیم قونیه در زیر خاك، آتش گرفته، قونیه بر شانه های خاك،
چون ارغوان و لاله
دمیده ست
دفدفدفست كه میكوبد
بر قونیه

باد از كمركش سبلان میزند اریب و، به دریاچه ای كه بر آن قوم
ماد اتراق كرده است، فرو
میریزد
دفدفدفست كه میكوبد
خورشیدی از سهندِ سحرخیز میزند چشمك، بر قله های منتظر
كوه ماد، به الوند
زرتشت شرقهای كهن در میان ماست
دفدفدفست كه میكوبد
بر بامهای ما

شیر شتر
بر بام ظهر
شطحِ شراب
بر قامت زبان
دفدفدفست كه میكوبد
دریایِ زنبق است كه بر پشت بام ما
بیتوته میكند
دفدفدفست كه میكوبد
روی هدف
دفدفدفست كه میكوبد
دفدفدفست
دفدفدفست
دفدفدفست كه میكوبد

آه، ای جوان! اجازه بده تا ببوسمت!
آن حنجره
بوسیدنی ست
ای ارغوان!
آه، ای جوان!
مشتِ عسل!
عطر و عسل!
بوسیدنی!
ای حنجره
ای ارغوان!

دفماهِ من به د‌ور جهان چرخ میزند
در پشت دف
ماهِ تمام
ماهِ تمام
ماهِ تمام
دفدفدفست كه میكوبد
اشك و عسل!
رطلِ شراب!
ای آبشار!
دفماهِ من به دور جهان چرخ میزند
دفماهِ من
زنمردِ من
روی هدف!
روی هدف!

دف را بزن! بزن! كه دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب، شبِ
زرتشت شرقهای كهن در میان ما
فریادِ فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندری ست كه میآید
دفماهِ من به دور جهان چرخ میزند
دفهای نور، هاله ی سیاره های سر
از آسمانِ حیرت گردنها
از شانه های شاد تجلی ها
سر میپرد
سر میجهد
سر را
دف میزند
دف را
سر میزند
شمشیر دفدفست كه سرهای خلق را
از بیخ میزند
سر میزند
دف میزند
آه، ای جوان!
ای ارغوان!
آن حنجره
بوسیدنی ست!
بوسیدنی!
سر میزنی!
شمشیر دفدفست كه سرهای خلق را
از بیخ میزند
دف میزنی؟
سر میزنی؟

گردنكشانِ سرخ جدا از سر
گردنكشانِ معجزه، در راههای دور
رنگین كمانِ حیرتِ دفدفدفست كه میكوبد را
با خویش میبرند
در رهگذار باد، هزاران ستاره نیز
دفدفدفست كه میكوبد را
فریاد میزنند
آنك ستاره ها همه سیاره های سر
سیاله ی طراوتی از شیوه های دف، دفدفدفست كه میكوبد،
میبارد
دف مثل مخملی ست كه با سحرش
سیاره های عاشق و شیدا را
پوشانده است

دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ دیوانه، اِی ی ی
ی . . .
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی ی ی ی . . .
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی دفِ دیوانه، دفدفِ دیوانه، اِی ی ی
ی. . .
اِی ی ی ی . . .
اِی ی ی ی . . .
دورت بگردم، اِی دفِ دیوانه، اِی ی ی ی . . .
اِی ی ی ی» . . .

منبع: ریتم نو


نویسنده: فرزین پاک طینت

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر: